تبلیغات
✿✿بشارت besharat✿ ✿ - انسانیت و دیگر هیچ!
سه شنبه 20 تیر 1391

انسانیت و دیگر هیچ!

   نوشته شده توسط: سالار عبدی    نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

حتمابخونیدونظربدین


چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران 

یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میكردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب كردم كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میكنه ,,

دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اینكه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیك كردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور كه داشتم صحبت میكردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین كه خودم میدونم و خدای خودم,,

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام كثیف بود و قبل از هر كاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور كه داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن كه دارن با خنده باهم صحبت میكنن , پیرزن گفت كاشكی می شد یكم ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه كه ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر اینكه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همینطور كه داشتن با هم صحبت میكردن او كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم میمیرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم كه چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نكنم ,, این و گفت و رفت ,,

یادم نمیاد كه باهاش خداحافظی كردم یا نه , ولی یادمه كه چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.

margretquach.wordpress.com
شنبه 14 مرداد 1396 10:10 قبل از ظهر
I every time emailed this webpage post page to all my associates, as if like to read it then my links will too.
tasnim
دوشنبه 6 شهریور 1391 10:07 قبل از ظهر
السلام علیک
خیلی آموزنده بود دنیای آدما کوچیکه اما بلندنظری توفیقیه که نصیب هر کسی نمیشه خوش به سعادت همچین آدمهایی ...کاش معرفت حقیقی انس خودشو به جمادات نشون بده تا این کاروان مسیراصلیشوطی کنه.به ما هم سربزنین خوشحال میشیم
باتشکر
ط.خ
شنبه 14 مرداد 1391 03:44 بعد از ظهر
سلام علیكم داستان جالبی بود خدا خیرش بده و همجنین شما رو كه برای عبرت نقلش كردید. جالبه كه دنیا طوری شده كه ادما از كارهایی كه فطرت ما بر اون ساخته شده تعجب میكنن،اكه بكن خونه فلانی رو دزد خالی كرده كسی تعجب نمیكنه!!!!!
رانیا
چهارشنبه 21 تیر 1391 12:44 قبل از ظهر
سلام علیکم چه داستان جالب و تاثیر گذاری بود. منم واسه چند لحظه متعجب به فکر فرو رفتم که هنوزم انسان هایی هستن که باشرافت هستن و دلی را شاد میکنن کاش ما هم مث این آقا روح بزرگی داشتیم .

موفق باشید.
مهاجر
سه شنبه 20 تیر 1391 12:18 قبل از ظهر
سلام
خیلی عجیب و تاثیر گذار بود
من تشکر می کنم
ای کاش این روحیه غالب بر مردم بشه
راستی چه خواهد شد !
من که لذت بردم
فتبارک الله احسن الخالقین
این جواب خدا بر خود است در خلق و خلقت این چنین مخلوقاتی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر