تبلیغات
✿✿بشارت besharat✿ ✿ - ماجرای پیرمرد یهودی
دوشنبه 12 تیر 1391

ماجرای پیرمرد یهودی

   نوشته شده توسط: سالار عبدی    نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،


طی یكی از برنامه های بازدید كه حضرت عمر رضى الله عنه  بخاطر جویا شدن از حال مردم در شهر گشت می زد، پیرمرد نابینایی را دید كه در كنار خانه ای ایستاده و از مردم كمك می خواهد، برای خلیفه ناگوار بود كه فردی از رعیت خود را ببیند كه نیازمند باشد. جلو رفت و از پیرمرد پرسید! چه چیز تو را مجبور به تكدی و گدایی كرده است؟ پیرمرد نابینا گفت! از خلیفه بپرس و دگرگونی زمانه. حضرت عمر رضى الله عنه  پرسیدند آیا نیاز داری ولی از بیت المال نمی گیری؟ پیرمرد جواب داد هرگز! زیرا من یهودی هستم. پس از شنیدن این پاسخ خلیفه دستش را به آرامی بر پشت پیر مرد كشید آنگاه دستهای ضعیف و ناتوان پیرمرد فقیر را در میان دستهایش گرفت و با محبت از او خواست همراهش برود. مرد نابینا كه حضرت عمر رضى الله عنه  را نمی شناخت پرسید كجا باید بیایم؟ حضرت بدون آنكه خود را معرفی كند فرمود: به خانه ی من بیا. می خواهم مقداری پول به تو بدهم، زیرا اكنون چیزی همراه ندارم. پیرمرد به راه افتاد و حضرت عمر رضى الله عنه  مرد یهودی را به خانه اش برد و به خزانه دار بیت المال گفت: این پیرمرد یهودی است، به خدا قسم كه ما در حق او به عدالت رفتار نكرده ایم، زیرا صدقات از آن فقراء و مساكین مسلمان و اهل كتاب است در حالی كه او از افراد نیازمند است كه اهل كتاب می باشد. پیرمرد یهودی وقتی فهمید او امیرالمومنین است. با صدای بلند گفت «اشهد ان لااله الله و اشهد ان محمد الرسول الله» هماندم مسلمان شد. به پیرمرد نابینا مبلغی پول داد سپس برای امثال او از غیر مسلمانها حقوقی تعیین كردند تا گدایی نكنند و آبروی شان محفوظ بماند...


http://yvonnenicklaw.jigsy.com
شنبه 14 مرداد 1396 11:06 قبل از ظهر
Hello there, I discovered your web site by way of Google whilst searching for a comparable topic, your
web site got here up, it appears great. I've bookmarked it in my google bookmarks.

Hi there, just became aware of your blog thru Google,
and found that it is really informative. I'm gonna be careful for brussels.
I will be grateful in case you proceed this in future. Numerous other people will be
benefited from your writing. Cheers!
Norris
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:02 بعد از ظهر
Hello every one, here every one is sharing such familiarity, so
it's good to read this web site, and I used to
visit this website every day.
آرمان
سه شنبه 20 تیر 1391 06:09 بعد از ظهر
با سلام
دوست گرامی اگر زحمت نمیشه منبع داستان را برام بفرست تا این داستان رو تو وبلاگم بازرم
پاسخ سالار عبدی : سلام باعرض معذرت یادم نیست منبعش رو از کجا اوردم

اگه زحمت نیست درکتابهای تاریخی سرچ بفرمائید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر